حکایت خر و گوسفند
گزنه، روایت می کند: گزنه، روایت می کند:

یکی بود یکی نبود. در گوشه ای از دنیا، پیرمردی بود. پیرمرد، یک خر چموش داشت با پاهای استخوانی و محکم، چشمانی درشت و زیبا و یک گوسفند پشمالوی سربراه، چاق و چله و با پاهای کوتاه. پیرمرد آن دو را در یک آغل نگه می داشت.

خر همیشه دلخور بود. همیشه خود خوری می کرد و همیشه در این اندیشه بود که ای داد و بیداد، آخه این چه زندگی است که برای من ساخته است این پیرمرد! مگر من چه بدی به این آدم کرده ام که هر چه بار سنگین و سبک دارد، بر کول من بار می کند. هر جا می رود، حتی وقتی که ما را به چریدن می برد، به کول من سوار می شود و هر وقت که در طویله هستیم، پس مانده خوراک این گوسفند از خودراضی را در آخورم می ریزد.

اما گوسفند، بخاطر همنیشنی با خر همیشه خوشحال بود. احساس تنهائی نمی کرد. چه زندگی بهتر از این. بهترین خوراکیها را به من می دهد. پس مانده هایش را به جلو خر می ریزد. در بهترین چراگاهها می چراند. همیشه دست نوازش به پشتم می کشد. آغلم را تمیز می کند. در وقت سیری هم می خوابم و خورده هایم را نشخوار می کنم.

روزی گوسفند از خر پرسید:

ــ چرا همیشه دلخوری؟ مگر از همخانه بودن با من ناراضی هستی، این که دست من و تو نیست.

خر گفت:

ــ نه، من از چیز دیگری دلخورم. از خر بودن خودم ناراحتم.

گوسفند گفت:

عجب! ولی من از گوسفند بودنم راضی هستم.

صحبتهای آن دو همیشه بر سر خر بودن خر و گوسفند بودن گوسفند دور می زد و هیچوقت هم به نتیجه نمی رسید تا اینکه بالاخره، در یکی از روزهای سرد زمستان، آنها شنیدند که پیرمرد به همسرش گفت: آن چاقو را بیار تیز کنم. بچه ها گوشت می خواهند.

بعد از چند لحظه سکوت، گوسفند با خوشحالی به خر گفت:

ــ مثل اینکه می خواهد سر تو را ببرد. شنیدی که گفت بچه ها گوشت می خواهند.

خر گفت:

ــ نمی دانم سر کدام یک از ما را خواهد ببرد. شاید هم سر مرا. اما فکر می کنم چرا باید مرا سر ببرد! من که بارش را می کشم، خوب سواری می دهم، پس مانده های خوراک تو را می خورم. علاوه بر اینها، من که چیزی نخورده ام که گوشتی داشته باشم تا سرم را ببرد. می بینی که یک پوست و استخوانم.

گوسفند گفت:

ــ سر مرا هم نباید ببرد. من که شیر بچه هایش را می دهم، از پشمم جوراب و دستکش و پارچه پشمی برای خودشان می بافند، می توانم برایش بره بدنیا بیاورم.

خر گفت:

ــ این را هم بدان که تو گوشت لذیذی داری. باید به بچه هایش گوشت هم بدهی. شاید به همین خاطر بود که در بهترین جای چراگاه تو را می چرانید، بهترین خوراکیها را، یونجه خوب، علف خوب، جو خوب را در آخور تومی ریخت و پس مانده هایش را در آخور من.

گوسفند در جواب گفت:

ــ نه، تو هیکل بزرگی داری! تو گوشت زیادی داری. باید تو را سر ببرد.

خر گفت:

ــ نمی دانم. کمی حوصله داشته باش! صبر کن ببینیم چه کار می خواهد بکند. او که به حرف من و تو گوش نمی دهد.

طولی نکشید که پیرمرد، به آغل وارد شد. پشت گردن گوسفند را گرفت و کشان کشان بیرون برد. چند دقیقه بعد، در میان سرور و شادی بچه هایش، گوسفند را به پهلو خوابانید، دست و پایش را بست و سرش را از تن جدا کرد.

خر، تا سر بریده همخانه اش را دید، آنقدر گریه و زاری کرد که چشمان درشت و زیبایش سرخ شده بود و در حین گریه، به فکر یافتن چاره ای بود که دیگر نه به کسی سواری بدهد و نه صاحبی داشته باشد. چون حالا دیگر با چشم خود می دید که:

«همه صاحبان، همه خران را سوار می شوند، با آنها بارکشی می کنند و همه سربراهان را برای چنین روزهای نا”مبارک“ پروار می کنند».


February 27th, 2011


  برداشت و بازنویسی درونمایه این تارنما در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید.
 
شعر،ادب و عرفان